|
ملیکا & علیرضا
|
||
|
" از طلوع عشق تا غروب سرنوشت دوستت دارم ملیکا " |
||
|
درباره وبلاگ
پاییز غریبه
فهرست اصلی پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
|
"........" دوستت دارم ای ..
در دل تاریک این شبهای سرد ای امید نا امیدی های من برق چشمان تو همچو آفتاب میدرخشد بر رخ فردای من ... دوستت دارم
به قلم : علیرضای ملیکا در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 9:4 موضوع: | + مادر
مادر تو را میستایم چون بعد از خداوند سزاوار ستایشی تو را دوست دارم چون از گلبرگ ها لطیف تر و نرم تری تو را از یاد نمیبرم چون مانند بهار در دلم ماندگاری " مادرم روزت مبارک "
به قلم : علیرضای ملیکا در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 6:9 موضوع: | + نمیدانم
نمیدانم چرا اینگونه است وقتی نگاه عاشق کسی به توست میبینی اما دلت بسته به مهر دیگریست.. بی اعتنا میگذری و عاشقانه به کسی مینگری که دلش پیش تو نیست .. دوستت دارم
به قلم : علیرضای ملیکا در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 9:56 موضوع: | + " مبادا "
نمیخواهم کسی با یار من اصلا سخن گوید اگر چه قاصد من باشد و پیغام غم گوید نمیخواهم به گورستان رود آن یار دلجویم مبادا مرده ای جان گیرد و با او سخن گوید ... ما مال همیم
به قلم : علیرضای ملیکا در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 21:31 موضوع: | + اما..
اما هیچ کس نشانی تو را نمیداند هیچ کس نمیداند تو در کدامین آسمان خفته ای.. چگونه آرمیده ای در حالی که همه برای تو پریشانند چه بی خبر رفتی ....
به قلم : علیرضای ملیکا در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 9:54 موضوع: | + "عشق واقعی"
" بوسه کمک میکنه تا به کسی بگی دوستت دارم ولی عشق واقعی از قلب آغاز میشه نه از لب ..
به قلم : علیرضای ملیکا در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 8:14 موضوع: | + " عشق"
گل عشق تو هستم شبنمم باش دلم دنیای زخمه مرحمم باش ز درد بی کسی قلبم شکسته به شهر بی کسی ها همدمم باش
به قلم : علیرضای ملیکا در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 17:7 موضوع: | + بی تو مهتاب ...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواه نشستیم آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شب و مهتاب و گل و سنگ همه دل داده به آهنگ هماهنگ ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت با نگاهی نگران است باش که فردا دلت با دگران است حذر از عشق ندانم نتوانم اشکی از ساقه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ماه در چشم تو خندید آب در چشم تو لرزید گذر از پیش تو هرگز نتوانم یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ز امیدم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ..
به قلم : علیرضای ملیکا در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 19:19 موضوع: | + |
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y K I Y N O O S H A N S A R I |
||